یوم الله،یوم الله!
امسال که بنده دارای معذوریت بوده و از رفتن به راهپیمایی خودداری کردم،
ولی کلا از راهپیمایی خوشم میاد،تا وقتی بهم گیر نمی دادن میرفتم!
نمیدونم پارسال بود یا دو سال پیش، با مامان رفته بودم،همه خیلی "صمٌ بکمٌ" طور داشتن فقط راه میرفتن،من مثل وحشیا میخواستم خودمو تخلیه کنم؛داد میزدم،دااااد میزدما...! :) اصلا نمیفهمیدم شعار چی هست فقط داد میزدم :)
بعد یه نگاه به جلو انداختم دیدم یه خانوم مسن چادری اومده داره با مامان حرف میزنه،اول فکر کردم از همکاراشه.یه بیس دقیقه ای داشتن حرف میزدن.
بعدش رفتم پیش مامان؛ازش پرسیدم:
- این کی بود دیگه؟!
یعنی هر احتمالی میدادم غیر از جوابی که شنیدم!
- هیچی بابا،این خانومه گیر داده بود که امروز با خودش و خدای خودش! قرار گذاشته وقتی اومد راهپیمایی،از دختری که خوشش اومد برای پسرش خواستگاری کنه،که حتما عروس انقلابی ای باشه...!!!!
حالام گیر داده بود که پسرش مهندسه و توروخدا بیان خونه مون و ... که من دست به سرش کردم!"
اولین واکنش من پهن شدن کف زمین بود،جوری می خندیدم که ملتی که از کنارم رد میشدن چپ چپ نگام میکردن!
مامانمم با خنده می گفت : پاشو خودتو جم کن؛الان قشنگ میفهمه دست رو چه دیوونه ای گذاشته بوده!!!
خلاصه بعد از روش های عروس یابی تو مراسم های عروسی و عزاداری و غیره،تو راهپیمایی ها هم مراقب خودتون باشید یهو یکی ازتون خواستگاری میکنه!
نتیجه این مسخره بازی هم این شد که من دیگه نه شعار دادم،نه راهپیمایی رفتم :))))) باشد تا رستگار شویم :)